نوروزها که راهی شهرستان میشدیم را هرگز دوست ندارم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و دارم مسیر در حال حرکت را میبینم؛ کوهها عجیبند. مدام انگار کسی را روی قله میبینم که دارد میدود.نمیدانم به کجا! ولی مردی بزرگ است که از تنه کوه بالا میرود و اول اطرافش را بررسی میکند و بعد شروع میکند به دویدن. عجیب است، و کمی بامزه!
دفعه اولی که دیدمش لباسش از خز یک گربهسانی بزرگ بود با پوتینهای تیره و کلاهخودی و سلاحی بر شانه و حالا کمی سادهتر شده کلاهخود ندارد، منطقی است آن زمان اواخر اسفند بود، برف روی کوهها نشسته بود و حالا هفته دوم شهریور! هوا گرم است و یک قالب یخ در مدت زمان بیست دقیقه، کاملا آب میشود ، پس اگر فقط یک لباس و شلوار با کفشی چرم پا داشته باشد برایم منطقی است. ولی این دفعه کمی عجیب تر است انگار، روی این تپه سوار یک اسب تیره است و بعد در پس تپه محو میشود و بعد کوه یا تپه بعدی دوباره میبینمش. شاید باید زودتر یک فکری به حالش بکنم؟
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.