رضوان
تمام این مدت دارم تحملت میکنم. میگذارم پنجههای کریه تو به گردنم چنگ بیندازند و تا حد کبودی خفهام کنند.
تحملت میکنم چون نای جنگیدن ندارم. چون میدانم اگر من هم با تو گلاویز شوم، به هزار تکهی مرده تبدیل خواهم شد.
چون، توی نفرتانگیز درون منی. نمیتوانم بیرونت بکشم ک تمام فریادهای دنیا را بر سرت فرود آورم. که اگر میتوانستم، این حرف ها را توی صورتت سرفه میکردم طوری که خلط هایم روی چهرهی کثیفت پخش شود.
اما سکوت میکنم. وجود تو را نادیده میگیرم و از ذهنم به عقب رانَمَت. بر لبهای بنفشم لبخند مینشانم و آن نفسهای بریده را مانند هدیهای باارزش به ریههایم میکشانم.
4پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.