+یک مدتی هست که دیگه بهونه کتاب خریدن نمیگیری؟ خبریه؟
دختر همانطور که میز کارش را دستمال میکشید نوچی گفت
+نه یه خبریه! بگو ببین، زود زود...
_خبری نیست!
پسر به دختر نزدیک میشود و به نیم رخش نگاه میکند
+بگو جون خسرو خبری نیست!
_ هوف، خب اتمام چاپ خورده زرتشت نامه از اون ور کاغذ گرون شده! حرص دارم میخورم! پس برو آقای خسرو شکوری!
نقدها
خدایااااا این اپیزود چقدررر کیوتتت بودددد
خیلی کیوتن!