همگان ؛ در آوای تاریکی این شهر به دنبال نجوایی از نور می گشتند .
اما دخترکی...در میان هیاهوی کمرشکن جماعت ایستاده بود و به افق خیره شده بود ؛ او سال های سال همان جا ایستاده بود تا که همدمش درخت بیدی سر به فلک کشیده شده بود .
هیچ کس دلیل اینکه چرا سال ها آنجا خشک مانده است را نمی دانست و جرئت دریافتن اش را هم نداشت.
پس از سال ها ، دختر کوچکی کنارش ایستاد و دست رو را گرفت .<< همه میگن که تو یک موجود ماورایی هستی . این شایعه است درست نیست؟>> دختر کوچولو می دانست که آن مجسمه جوابش را نمی دهد ، اما بازهم به او ایمان داشت.
مجسمه به سختی گردنش را به سمت دخترکوچولو کج کرد و با نوری از غم به او نگاه کرد .<< معلومه که نیستم >>
دخترکوچولو برای لحظه ای ترسید ، اما می دانست که آسیبی نخواهد دید .<< پس چرا مثل مردم دیگه به دنبال نور نمی گردی؟>>
<< یعنی...می خواهی دیوانه شوم؟>>
گفت:<< خب...مگر الان هم دیوانه نیستی؟>> آن دختر کوچولو ، ندای قلب همان مجسمه بود. یعنی خودش.<< کوچولو...آدم های بینا ؛بیشتر از کورها زجر می کشند.>> لبخندی به چشمان تیله ای دخترک زد و همانجا ترک برداشت و شکسته شد.
7پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.