تلاش کرد بگیردش و مانع رفتنش شود: «صبر کن…»
دستش او را پس زد و به راهش ادامه داد: «ولم کن… من ترحم تو رو نیاز ندارم»
+ «منظورت چیه؟»
_ «وانمود نکن نمیدونی و از هیچی خبر نداری… تو هیچ احساسی به من نداری این احساس ترحمه و منم هیچ نیازی به ترحمت ندارم»
2پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.