از فکر و خیال درآمد و عینکی که روی میز اش بود را برداشت و با دستمالی که در جیب داشت آن را تمیز کرد .<<چ_چرا همه جا خاکستری ست؟>>
رهگذری از کنار مغازه اش رد شد و خنده ای تلخ را سر داد.
فروشنده حیران از مغازه به بیرون آمد و اطرافش را دید.<<اینجا چقدر بی روح است . پس باقالی فروش محل کجاست؟ >>
کمی آن ور تر از مغازه ی خودش ، جایی که یک طلا فروشی بود رفت .
او به داخل طلافروشی رفت تا برای زنش که دیروز با او دعوایش شده بود تکه ای طلا بخرد.
طلافروش گفت:<<سلام ، می تونم کمکتون کنم؟>>
پیرمرد لبخند زنان گفت:<<بله بله . تکه ای طلا می خوام...در حد هزار تومن.>>
همان جا بود که فروشنده از خنده غش کرد و به زانو افتاد.<< وای خیلی باحال بود.>>
پیرمرد متعجب شد و گفت:<<به چی می خندی مردک ؟! پاشو از سنت خجالت بکش.>>
فروشنده از جایش بلند شد و با خنده و سرخی صورتش گفت:<< کم کم اش 24 ملیون طلا دارم.>>
این دفعه پیرمرد از خنده قرمز شد و زانوهاش رو برای حفظ تعادل گرفت.<<خیلی بامزه ای پسر.>>
فروشنده گفت:<< از کدام دهه آمدی عمو؟>>
پیرمرد گفت:<< ما از مملکت بی ثبات رضاشاه ایم دیگه..>>
خنده ی فروشنده محو شد...<< بی ثبات که آن مملکت نبود عمو>
9پسند2نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
پدرانی که بنز را چپه کنند صاحب فرزندانی میشوند که آرزویش کنند🤎🔥🔥
😅☕
یه فنجون قهوه طلبت! ☕زیبا و در عین حال تلخ بود...
خیلی ممنون از نظرت گلم🌷