او ، به سمت کتابخانه ی پدرش رفت و ساعات ها مشغول گشتن میان کتاب ها بود .
آن پسربچه ، بیشتر از سنش کتاب خوانده بود؛ آنقدر که نمی دانست هرکدام را کجای دلش جای دهد. <<تو چرا پیدا نمی شی؟>>
اما او میان کتاب ها به دنبال چه چیزی می گشت؟
سال ها پیش...پدرش به او گفته بود که داستان زندگی خودش را چاپ کرده است . بنابراین آن پسر این همه سال را به دنبال گذشته پدرش می گشت . اما مگر کتاب ها نویسنده های مشخصی نداشتند؟ برای پدر پسرک...خیر! زیرا او نوشته هایش را به تقلیدگران و یک عده پولدار بی استعداد می فروخت .<< پدر تو کجایی؟>> پسرک مهربان بود و فکر می کرد که اگر گذشته ی پدرش را بشناسد می تواند بیشتر با او آشنا شود ؛ با پدر ساکت و گوشه نشین اش.
سال ها بعد که آن پسرک دیگر مرد شده بود ..کتابی به دست می گیردذو گلی به بغل به سمت مزار خانوادگی اش می رود و دسته ی گل را به روی قبر می گذارد و می گوید:<<پیدایت کردم پدر.>> ای کاش پدر برایش همان غریبه ای گوشه گیر می ماند.
10پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.