«غریبه»
هر روز در اتوبوس، پیرمردی کنار دختری مینشست که همیشه کتاب میخواند.
هیچوقت با هم حرف نمیزدند.
یک روز دختر کتابش را بست و گفت: «بالاخره فهمیدم چرا هر روز اینجایید.»
پیرمرد با تعجب نگاهش کرد.
دختر کتاب را به طرفش گرفت؛ صفحهای را باز کرده بود که روی آن نوشته بود:
«بعضی آدمها را نمیشناسیم، اما حضورشان بخشی از روزمان میشود.»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.