گوله نمک03 شهریور 1405بارون میباره و شهر ساکته . یه نفر کنار دیوار چشم به قطرهها دوخته. نه عجلهای. نه حرفی. فقط یه دل خیس و بوی خاک بارونخورده که همه چیز را بیصدا پر از حس میکند.)))))2پسند0نقد0برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.باز کردن در اپلیکیشن
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.