یلدا ❤🍉
همانطور که به در زل زده و بند کیف چرمی ام را میکشیدم ، احساس کردم چیزی سرد و درشت از چشمانم بیرون میریزد. دستم را روی صورتم کشیدم و متوجه شدم آستینم خیس است .
اشک .
اشک از چشمانم دارد بیرون میریزد.
بی امان .
بی وقفه ، و به طرز وحشتناکی زیبا.
سریعا دستانم را جلو آوردم و اشک های داغم را پاک کردم ؛ نمیخواستم توجه مردم را دقیقا در مکانی مثل قطار جلب کنم .
ناگهان احساس کردم گلویم میسوزد، و بعد هق هق خفه ای از آن بیرون زد .نمیدانم چه شد که دستانم را جلوی صورتم گرفتم و کنار در شیشه ای قطار هق هق کردم..
2پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.