نَوا …
کم کم ترسی تاریک به دلم راه پیدا کرده
نمی دانم این سیاهی از کجا امده اما محکم از درون پسش میزنم
ناگهان با حجم عظیم سیاهی در ادم ها رو به رو می شوم
نگاه های خونین بار ، چشمانی با تکه های نفرت ، اخم هایی به تیزی شمشیر و دستانی سرخ و قاتل
مانده ام میان بی رحمی ان ها نسبت به یک دیگر
گویی ترس عمیقی درونم است
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.