سٰایه؛
- وای... سرم...
هنوز جملهم تموم نشده بود که دستش دور بازوم حلقه کرد
- آی آی ! چیشدی ؟
سرم رو به شونهش تکیه دادم و چشمامو بستم.
- فکر کنم الان میفتم...
لبخند خیلی آرومی زد و محکمتر نگهم داشت..
- تا من اینجام، نمیزارم بیفتی. گرفتمت.
- اگه ول کنی چی؟
- ولت نمیکنم. حتی یه لحظه.
به چشمهاش نگاه کردم. نگرانی از توی نگاهش معلوم بود.
- رنگت پریده... بشین، نفس عمیق بکش..
آروم نشستم، اما هنوز دستم توی دستش بود.
- ببخشید... ترسیدم.
انگشتاشو دور دستم محکمتر کرد.
- من بیشتر ترسیدم. وقتی دیدم تعادلت به هم خورد، فقط یه فکر توی سرم بود... اینکه نزارم حتی یه خراش برداری.
لبخند کمرنگی زدم.
- همیشه همینقدر هوامو داری؟
خم شد و آروم گفت:
- تا وقتی کنارمی، مراقبتم. پس خیالت راحت... اگه دنیا هم زیر پات خالی بشه، قبل از زمین خوردن، من میگیرمت..
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.