داشتم با خودم فکر میکردم... نکنه من زیادی دارم ذوق الکی میکنم؟ بعد مغزم هنوز جملهش تموم نشده، اون صحنه میاد جلو چشمم؛ بین اون همه آدم وقتی آسیب دیده بودم اومد نشست کنارم و انگشتمو بست ، خب قربون منطقِ از کار افتادهم برم... این مدل مراقبتا رو مگه آدم برای هر بنیبشری انجام میده؟بعد مغزم باز شروع میکنه که شاید فقط شخصیتش اینه دلمم میگه آره جون خودت، شخصیتش اینه که وسط شلوغی گارد محافظتی برای تو تشکیل بده؟؟؟
خلاصه هرچی بیشتر انکار میکنم، بیشتر میخندم. انگار این یکی آروم آروم داشته جای خودشو تو دلم باز میکرده، بدون اینکه خودم بفهمم. حالام هی با خودم کلنجار میرم که نههه... توهم نزن. بعد پنج دقیقه بعد دوباره میگم: نه خب... اونم دوسم داره دیگه. وگرنه کی انقدر حواسش به یه نفر جمعه؟
قضیه اینه که من هنوز دارم نقش آدمای خونسردو بازی میکنم، ولی دلم؟ دلم از همون موقع که اون حرکتو دید، استعفا داده و رفته سمت خودش. انگار دیگه هیچ حرفی هم روش اثر نداره.