نَوا …
خوبی ؟ __ لبخندی روی لبانش نقش می بندد
خیره به نگاه منتظر او بدون پلک زدن می گوید :خوبم
نباید پلک می زد ، اگر چشمانش را می بست می دید
حال ویرانه اش را ، قلب یخ زده اش را ، روح مجروحش را
نمی خواست در خاطراتش غرق شود باید دست و پا می زد اما غرق نه
6پسند0نقد1
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.