من در سخن گفتن ناتوانم . . خداکند تو در خواندن چشم هایم ماهر باشی . . ))
داشتم با خودم فکر میکردم... نکنه من زیادی دارم ذوق الکی میکنم؟ بعد مغزم هنوز جملهش تموم نشده، اون صحنه میاد جلو چشمم؛ بین اون همه آدم وقتی آسیب دیده بودم اومد نشست کنارم و انگشتمو بست ، خب قربون منطقِ از کار افتادهم برم... این مدل مراقبتا رو مگه آدم برای هر بنیبشری انجام میده؟بعد مغزم باز شروع میکنه که شاید فقط شخصیتش اینه دلمم میگه آره جون خودت، شخصیتش اینه که وسط شلوغی گارد محافظتی برای تو تشکیل بده؟؟؟ خلاصه هرچی بیشتر انکار میکنم، بیشتر میخندم. انگار این یکی آروم آروم داشته جای خودشو تو دلم باز میکرده، بدون اینکه خودم بفهمم. حالام هی با خودم کلنجار میرم که نههه... توهم نزن. بعد پنج دقیقه بعد دوباره میگم: نه خب... اونم دوسم داره دیگه. وگرنه کی انقدر حواسش به یه نفر جمعه؟ قضیه اینه که من هنوز دارم نقش آدمای خونسردو بازی میکنم، ولی دلم؟ دلم از همون موقع که اون حرکتو دید، استعفا داده و رفته سمت خودش. انگار دیگه هیچ حرفی هم روش اثر نداره.
- اونو حتی از چاییم بیشتر دوست دارم. + یعنی انقد؟ - آره. برا خودم چایی ریختم، هنوز بخارش بلند میشد که یه نوتیف ازش اومد: "وای میدونی امروز چیشددددد؟" + بعد؟ - بعد؟ عینکمو زدم، موهامو گوجهای بستم، دویدم تو اتاق، نشستم رو تختم و گوشیو گرفتم دستم. چاییمم گذاشتم تو هال برا خودش یواش یواش تبدیل بشه به آب یخ.. + یعنی چایی رو ول کردی؟ تو که عاشق چایی بودی! - نبودم ، هستم ، ولی عاشق اون بیشتر .. چای بره به جهنم ، میخواد از روزش برام بگه منظورت چیه؟؟
.-یه دیقه، میشه حرف بزنیم؟ +بگو، فقط بزار این لقمه رو بخورم. -من... فکر کنم بهتره دیگه تمومش کنیم. +اوهوم. -شنیدی چی گفتم؟ +آره، شنیدم. -خب... هیچی نمیگی؟ +چیبگم؟وا . -نمیپرسی چرا؟ +نه. -حتی برات مهمم نیست بدونی چرا؟ +نه اونقدری. -یعنی همین؟ +آره، همین. -انتظار داشتم حداقل یه واکنشی نشون بدی. +عزیزم، تاحالا دیدی جلوی رفتنِ کسیو بگیرم؟ -نه... +خب پس. -یعنی الان فقط غذاتو میخوری؟ +سرد بشه دیگه مزه نداره. -باورم نمیشه... +منم باورم نمیشه وسط غذا خوردنم یادت افتاده جدا شی ، انقد منو به حرف نگیر سرد میشه . -تو اصلاً ناراحت نیستی؟ +باید باشم؟ -یعنی اینهمه مدت . . + اینهمه مدت؟؟ -فکر میکردم برات مهمتر باشم. +فکر کردن همیشه مجانیه.
+نشسته بودم، بیهدف داشتم تو گوشی بالا پایین میکردم. از اون وقتایی که نه حوصلهی کسی رو داری، نه حوصلهی خودتو. یهو یه نوتیف پرید رو صفحه... -آی خانومه؟ همین. خودش بود! سریع تایپ کردم ، +میدونی اولین چیزی که اومد تو ذهنم چی بود؟ گفتم عجب.. کی فکرشو میکرد یه روزی برسه که من با یه نوتیف از تو، بیاختیار لبخند بزنم؟ کی فکرشو میکرد از دو تا آدم که هیچی از هم نمیدونستن، برسیم به جایی که همین دوتا کلمه، کل حال آدمو زیر و رو کنه؟ -جالبه... چون منم بعضی وقتا دقیقاً به همین فکر میکنم. به اینکه چقدر همهچی یواشیواش اتفاق افتاد. نه قرار خاصی بود، نه برنامهای. فقط یه روز دیدیم حرف زدن با هم شده عادت. بعد یه مدت دیدیم اگه یه روز از هم خبر نگیریم، یه جای روز انگار کجه. آدم بعضی رفاقتا یا رابطه ها رو نمیسازه، یهو چشم باز میکنه میبینه وسطش زندگی میکنه. +دقیقاً... الان دیگه اون «آی خانومه» برام فقط یه سلام نیست انگار رمز ورود به حال خوبمه! *دیشب