+نشسته بودم، بیهدف داشتم تو گوشی بالا پایین میکردم. از اون وقتایی که نه حوصلهی کسی رو داری، نه حوصلهی خودتو. یهو یه نوتیف پرید رو صفحه...
-آی خانومه؟
همین.
خودش بود!
سریع تایپ کردم ،
+میدونی اولین چیزی که اومد تو ذهنم چی بود؟ گفتم عجب.. کی فکرشو میکرد یه روزی برسه که من با یه نوتیف از تو، بیاختیار لبخند بزنم؟ کی فکرشو میکرد از دو تا آدم که هیچی از هم نمیدونستن، برسیم به جایی که همین دوتا کلمه، کل حال آدمو زیر و رو کنه؟
-جالبه... چون منم بعضی وقتا دقیقاً به همین فکر میکنم. به اینکه چقدر همهچی یواشیواش اتفاق افتاد. نه قرار خاصی بود، نه برنامهای. فقط یه روز دیدیم حرف زدن با هم شده عادت. بعد یه مدت دیدیم اگه یه روز از هم خبر نگیریم، یه جای روز انگار کجه. آدم بعضی رفاقتا یا رابطه ها رو نمیسازه، یهو چشم باز میکنه میبینه وسطش زندگی میکنه.
+دقیقاً... الان دیگه اون «آی خانومه» برام فقط یه سلام نیست انگار رمز ورود به حال خوبمه!
*دیشب