آخرین ضربهی مضراب که خورد، با ذوق گفتم:
-خب؟ چطور بود؟
بیمعطلی گفتی:
+یکم زیادی خوب بود...
خندیدم.
- یعنی؟
+یعنی از این به بعد، هر وقت دلت برام تنگ شد، لازم نیست چیزی بگی... فقط مضراب دست بگیر، من خودم میفهمم..
اصلا یه بار دیگه بزن براممم!
-این پنجمین باره هااا
خندیدی.
+خب؟ مگه اعتراض دارم؟ تا صبحم بزنی، بازم کمه..
-آخرش عاشق صدای مضراب شدی یا خودم؟
+فکر کنم هر دوتاشون یه نفرن...
چند ثانیه فقط نگاهت کردم.
بعد صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند شد.
چشم باز کردم...
اتاق همون اتاق بود،
ولی صفحهی چت، هنوز روی آخرین پیامِ چند روز پیش مونده بود..