یه لحظه یه دستی دور کمرم پیچید و منو از بین بقیه بچهها کشید کنار.
- بیا اینجا... یه دقیقه فقط خودم ببینمت.
+ چیشده؟
- چشمات...
+ چشمام چی؟
- زیر و روش قرمزه... دیشب نخوابیدی یا دوباره تا صبح با فکرات گلاویز بودی؟
+ ولم کن، من باهات قهرم.
- قهرتو بذار برای بعد، الان جواب منو بده.
+ بابا عادتمه، خوابم نمیاد.
- نه... من این قرمزی رو میشناسم. این، قرمزیِ بیخوابی نیست... قرمزیِ اشکاییه که پاکشون کردی.
+ داری چرت میگی.
- چرت؟ فکر کردی من فرق چشم خسته با چشم گریهکرده رو نمیفهمم؟
+ برای چی باید گریه کنم؟
- نمیدونم... ولی هر کوفتی که هست، انقدر سنگین بوده که رنگ چشماتو عوض کرده.
+ انقدر گیر نده.
- گیر؟ آره گیر میدم. چون از اون اخلاق مزخرفت حرصم میگیره که تا خودتو تیکهتیکه نکنی، حاضر نیستی یه کلمه حرف بزنی.
+ نمیخوام کسی نگرانم بشه.
- من «کسی» نیستم... من از اون بدبختاییم که اگه یه ذره حالت بد باشه، از عصبانیت خوابم نمیبره.
+ ...
- دفعهی آخره که میپرسم... میخوای خودت بگی چی دلتو سوزونده، یا بشینم اینقدر نگات کنم تا خودِ چشمات
لو بدن ؟
براساس واقعیت و یه قسمت از رمانی که تازگی گزاشتمش*