گفت: «واقعا این همه بهش فکر میکنی؟»
خندید و گفت:
آره... انگار من یه اعدامیام و اون برام مثل اذانه؛
همه منتظر شنیدنش نیستن، ولی وقتی به گوشم میرسه،
میفهمم هیچ راه فراری از حسم ندارم..انگار یه صداست که با شنیدنش، میفهمم لحظهای که ازش فرار میکردم بالاخره رسیده..