شاهدخت
- نمیخوای چیزی بگی ؟
- حرفی ندارم، من به حرفناجیم گوش میدم
خنده ی بلندی کردم . جوری که کسانی که در کافه نشسته بودند با تعجب به من نگاه کردند
اما انها نمیدانستند که اگه من ناجی باشم او پرستار من است
اگر من قهرمان باشم او از من قهرمان تر است
و اگر...
من خورشید باشم او ماه است
( معمای عشق )
4پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.