شاهدخت
اما خب من که یک غریبه نیستم من ناجیشم
با گفتن این جمله خنده ی کوتاهی روی لبم اومد و سعی کردم پنهانش کنم اما این آشکار ترین خنده ی من بعد از مرگ پدرمه
پس سعی میکنم این لحظه ها رو غنیمت بشمارم چون نمیدونم که دیگه قراره تکرار بشه
اما خب میدونم با دیدن این دختر قراره چال گونه هام نمایان بشه و .. شاید اون بتونه چند دقیقه برای من باشه
( رمان معمای عشق )
بچه ها نظرتون ؟ 🫠
5پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.