عادت داشت همهچیز را به سخره بگیرد.
در اوج گریههایش میخندید...
در میانهی هقهق، قهقهه میزد و اشکهایی که از چشمانش سرازیر بود، از لابلای لبخندهایش عبور میکردند.
میگفت: «زندگیم اینو بهم یاد داده!»
غافل از اینکه همه میدانستند زندگیاش کیست...
10پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.