
54007
روانش را آزرده کرده و خراشهای کوچک و بزرگی به روح و قلبش زده بودند، یک روز دیگر نتوانست بشنود و چیزی نگويد، نتوانست بیش از این باعث عذاب خودش و آنها شود و اینگونه بود که تصمیم گرفت آنجا را ترک کند؛ اما به کدام مقصد؟ عاقبت دختران فراری را میدانست؛ پس تصمیمش بر این شد جایی را بیابد که بتواند در آنجا زندگی کند، جایی که او را سرزنش نکنند؛ اما آیا چنین جایی وجود دارد؟ نکند مجبور شود به مثلا خانه بازگردد و فلاکت خود را از سر گیرد؟