
48011
یک روز، باران او را به من داد؛ خودش هم او را از من ستاند. از آن پس، هربار به وقت باران میآید تا مرا ببیند؛ پشت باغ عمارت... در میان آب رودخانه.

یک روز، باران او را به من داد؛ خودش هم او را از من ستاند. از آن پس، هربار به وقت باران میآید تا مرا ببیند؛ پشت باغ عمارت... در میان آب رودخانه.
نقدها
سلام قلم گیرایی دارید. از نحوهی توصیفات و فضاسازی داستانتون خیلی خوشم اومد، فقط کاش دیالوگها کمی خودمونی تر بودن، باهاشون نمیتونم ارتباط بگیرم. قلمتون مانا💙