
رواننگررازآلود
42001
دیوید هیل به کلانتری میرود و اعتراف میکند که همسرش را کشته. جسدی نیست، و ساعتِ مچیِ دستش حتی یک خط هم برنداشته. مارکوس ریِس، شش هفته مانده به بازنشستگیاش، باید بفهمد این مرد دارد از چه چیزی فرار میکند. پیش از اینکه دیر شود.

دیوید هیل به کلانتری میرود و اعتراف میکند که همسرش را کشته. جسدی نیست، و ساعتِ مچیِ دستش حتی یک خط هم برنداشته. مارکوس ریِس، شش هفته مانده به بازنشستگیاش، باید بفهمد این مرد دارد از چه چیزی فرار میکند. پیش از اینکه دیر شود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستان اینجا نمایش داده میشوند.