
عاشقانهرواننگرهراس
35001
آتشِ درونم از هر سو زبانه میکشید و پندارِ شیوای عشق را در سرم ویران میکرد. برگ به برگِ خاطراتم نیز در زیر شعلهی سوزان غم، خاکستر میشد و گلویم را میسوزاند. تمام بدنم گر گرفته و از زور ترس، به رعشه درآمده بود. میخواستم نجاتش بدهم، اما نمیتوانستم...





نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستان اینجا نمایش داده میشوند.