
خیالپردازیعاشقانه
86041
دلیرخان شبی یک خواب پرشان میبینه و فرداش عشق رو میکشه و ازدواج با عشق رو برای روستاییان ممنوع میکنه اما یک سال بعد در شکارگاه خودش طعمه میشه و...

دلیرخان شبی یک خواب پرشان میبینه و فرداش عشق رو میکشه و ازدواج با عشق رو برای روستاییان ممنوع میکنه اما یک سال بعد در شکارگاه خودش طعمه میشه و...
نقدها
بابا اه، خیلی قشنگ بود😭 دوستش داشتم واقعاً. بیشتر بنویس لطفاً 🫠✨
قربون نگاهت🤍🥹 چقدر حس خوبی داره اینو ازت شنیدن🫶🏻
قربونت خوشگله🥺✨
متاسفم، راستش من نتونستم با داستانت ارتباط بگیرم. برای همین نمیتونم یه نقد فنی بهت بدم. ولی خوندمش و بهش فکر کردم. بعدا بازم سعی میکنم. موفق باشی. 🌹
مرسی از وقتی که گذاشتی🫶🏻
من چند داستان دارم که از آهنگ ها سر چشمه گرفتن؛ یعنی با گوش دادن به یه آهنگ داستانی که فکر کردم پشتشه رو نوشتم! این ایده بعد از شنیدن آهنگ«ای دختر صحرا نیلوفر» به ذهنم رسید:) اگه به روز خواستی دوباره بخونی اون رو قبلش گوش بده🤍
قلم خوبی داری اگه بخوام نظرم رو بگم تا یک جاهایی واقعا ترغیبم کرد که بخونم ولی از اونجایی که عشق خان به دختر صحرا رو مطرح کردی کمی جا خوردم. چون اصلا تا قبل از اون بهش اشاره نکرده بودی که خان در خواب هاش عاشق اون دختر شده و راستش این عشق آتشین که بر خلاف قانون خود خان بود به نظرم خیلی بی مقدمه بهش پرداخته شد و از اونجا ارتباطم با داستان کمرنگ تر شد. بعضی قسمت ها هم کمی غیر منطقی به نظرم اومد اینکه اهالی روستا چطور اینقدر راحت و سریع قانون عجیب خان رو فقط به خاطر خوابی که دیده بود قبول کردن و حتی جایی اشاره کردی که اهالی روستا از این قانون وضع شده راضی بودن. در نهایت هم دوست داشتم پایان داستان به شکل دیگه ای تموم میشد. و هم اینکه مشخص نشد که چرا پدر خان میگفت حواست به دختر صحرا باشه؟ در کل از قلمت لذت بردم💌
مرسی که خوندی و نظرتو گفتی🤍 این سه تا داستانی که گذاشتم و برای اینستا نوشته بودم؛ و اینستا جاییه که باید در خلاصه ترین حالت ممکن داستان رو گفت و رفت، تازه همینش هم به نظرم طولانی شد:) بخاطر همین نتونستم خیلی دقیق به خیلی مسائل بپردازم و کاملا حق میدم به نقدت🤍