
تا حالا شده از بی پناهی، به قاتل خودتون پناه بیارید؟ کسی که اومده شمارو بکشه! اما شما اونو به آغوش بکشید. "یارا" این کارو کرد! دختری که بر خلاف سن کمش، اهداف بلندی داشت! اهدافی که ممکنه به قیمت جونش تموم بشه. همراه با قاتلی که مأمور به کشتنشه! اما اون، قاتل رو بغل کرد، کاری که هیچکس تا به حال براش نکرده بود. چون اون یه رباته! دختری از بقایای جنگی ناجوانمردانه! جنگی که خاک و وطنش رو به آتیش کشیده، اهل و دیارش رو ازبین برده، و خانوادهاش رو کشته! یارا با کاری که کرد، تمام قوانین بقا رو زیر پا گذاشت. اون فرار نکرد، اما گاهی پناه بردن هم مثل فراره! اینکه به آغوشِ کسی که ازش فرار کردی، پناه ببری. اون به جای فرار، به آغوش مرگ پناه برد. یه پارادوکسی که ممکنه صفحهی بازی رو برگردونه! شاید این کارش، قاتل رو نجات بده؟ "و یارا بشه طُعمه ای که ناجیِ شکارچیش شده!" اما برای نجات یک کشور! یارای تنها و بی پناه، کافیه؟ "ناجی! طلوع یک حماسه" امیدوارم از خوندنش لذت ببرین:)
فصلها
(14 فصل)- 14
ناجیِ من
14 اردیبهشت 1405 - 13
دوست
14 اردیبهشت 1405 - 12
ضعف؟ یا قدرت!؟
08 اردیبهشت 1405 - 11
شادی
08 اردیبهشت 1405 - 10
آغاز !
06 اردیبهشت 1405 - 9
شَبَح سیاه
06 اردیبهشت 1405 - 8
بزرگترین دارایی
06 اردیبهشت 1405 - 7
رایان
03 اردیبهشت 1405 - 6
سیمرغ
03 اردیبهشت 1405 - 5
امید در خون!
03 اردیبهشت 1405 - 4
ارمیا
01 اردیبهشت 1405 - 3
مرگ... ؟
31 فروردین 1405 - 2
عروسی یا عزا؟
31 فروردین 1405 - 1
جان رُبا
29 فروردین 1405





نقدها
خوب بود ادامه بده 🔥👌
ممنونم که خوندین:)✨🌷
عالی بود! خیلی لذت بردم او میدوارم ادامش بدی. 👏👏👏
ممنونم که خوندین😊🌷 انشاءالله، قصد ادامهشو دارم. خوشحال میشم همرام باشین:) ☕
شروع شکوهمند و پر تنشی داشت ! 🔥 سناریو داستان رو خیلی پسندیدم و با قلم شما این ایده حتی بهتر شد و رنگ تازهی گرفت. توصیفات به شدت خیره کنندهی دارید و دیالوگ ها هم خیلی خاص و چشمگیر بودن برای من 🐧💜 به خصوص دیالوگ های عروس و داماد هنگام مرگ داماد. جا داره اشاره کنم که دایره لغاتی که برای داستان استفاده میکنید هم بسیار وسیعه 👀✨
شان آی عزیزم💎🥹 بابت زمانی که پای داستانم گذاشتی خیلی ممنونم🫠✨ و همینطور از اینکه نظرت رو نوشتی سپاسگزارم خواهر🎀🥰 این نظر لطفته، خوشحالم که خوشت اومده🤍🌼
به شدت دایره لغات جالب و وسیعی داری، خلق این همه تشبیه واقعاً قشنگ بود🕊️✨ یکم گنگ بود برام تا جایی که خوندم، ولی کنجکاوم میکنه که ادامه بدم. انگار دقیق مشخص نیست چه خبره، یا خودت اینجوری خواستی ولی داستان همچنان پیش میره. بیشتر که خوندم بازم نظرم رو میگم 🫠
نانا جان، نظر لطفته. خوشحالم که خوشت اومده🌼☕ گنگ بودنش درحد دو سه پارت اوله، بخاطر اینه که هنوز توضیح واضحی راجب قضایا و اتفاقِ درحال رخ دادن، داده نشده و خواننده رو صاف برده تو دل داستان. حالا نمیدونم موفق بودم یا نه، اما سعی کردم در ادامه و ریز ریز ماجرا رو لای وقایع شرح بدم:)🫠🤍 حتما نظرت رو بازهم باهام به اشتراک بزار. باعث خوشحالیمه🎀✨ چون به پیشرفت قلم و رمان کمک میکنه🤗 🤎
اسم رو دوست دارم. شبیه عنوان های گیم آو ثرونز و ایناس. باحالع خلاصه داستان هم جذاب نوشته شده ولی چشم آدم تب نداره. سر آدم یا بدنش داره. نام کسی رو نمیشه ترسیده خوند. در حالی ک ترسیده بودم اسمش را صدا زدم. انگلیسی میشه فارسی خیر بعد انصافا نمی شه اشک رو با شانه از چشم پاک کرد. شانه قابلیت رسیدن ب چشم رو نداره. از صورت چرا میشه اسم جان ریا و آتش و یارا هم قشنگ بود. یکم نثر زیادی شعر گونه است. توصیفا قشنگن ولی کمتر باشن یکم بهتره. سرعت خوندن رو کم میکنن یکم چون مجبوری دوباره بخونی تا منظور رو درک کنی و این ک اگر فخیم و شاعرانه می نویسی دیالوگات هم باید با همون بخونه. شعرگونه باشه. مضمون عدالت خواهی رو خوب پروروندی، پلات رو هم دوست دارم ولی اینجا ب عکس توضیح کمه. از جان ک احتمالا ی تراشه تو سرشه می پریم ب عروسی می پریم ب ارمیا. اطلاعات پراکندن و بهم نمی چسبن. انگار چهار تا آرک مختلف باشن. در کل ظرفیتش خ خوبه ولی بازم این قالبش نیست. شبیه ی نمایش نامه چند پرده ای با نیاز ب راویه ولی بازم میگم قلم قشنگی داری
ممنونم ضحی جانم، بابت نظری که راجب رمانم نوشتی. ممنونم که وقتت رو در اختیارم گذاشتی و خوندی.🧡☕🎀 راجب پرش پارت ها، درواقع هر پارت، ادامه پارت قبلیه ولی سعی کردم هر کدوم رو جایی قطع کنم که هیجانی برای پارت بعدی بمونه. جز پارت اول که اسمش "جانربا"ست. اون پارت جداست و در آینده اتفاق میافته. از پارت بعدیش نوشتم *چند ماه پیش* که به زمانی که یارا هنوز پا توی این راه نذاشته بود برمیگرده. مابقی نکاتی که گفتی هم کاملا صحیح هستن. مشکل من همینه که خیلی توصیفاتم درهم تنیده و شاعرانست که مخاطب رو خیلی جاها گیج میکنه! اما نمیدونم یا نمیتونم، که کنترلش کنم. :) متاسفانه. الان قصد ویرایش دارم و سعی میکنم نکاتی تو و دوستان دیگه گفتید رو لحاظ کنم.🌷🧡☺️
یه نکتهی دیگه هم راجب دوتا از توصیفا گفتی: «چشمانم تب داشتند، سراب میدیدند.» در واقع این یک نوع جان بخشیه که تو به هر موجود یا وسیله بی جانی میتونی توی نوشتهات جان ببخشی و از نگاه اون شیئ یا عضو، صحبت کنی. (البته، امکانش هست که اشتباه باشه، شاید باید از زبان خود کاراکتر میگفتم: گویا تب داشتم، سراب میدیدم!) و پاک کردن اشکاش با سرشانه هم، یارا دستاشو به نشونه تسلیم بالا گرفته بود و وقتی دستات بالا باشه میتونی با سرشونه هات اشکاتو پاک کنی. (امتحان کردم، شد😄)
قلم خیلی خوبی دارین و توی توصیفها عالی عمل میکنین.فقط اینکه ریتم داستان یکم کنده.حتما ادامه بده.
سلام لُوِیای عزیز🌸✨ ازینکه تا اینجا همراه داستانم بودی و نظرت رو برام نوشتی ممنونم، نظر لطفته عزیزم.♡♡ریتم داستان رو موافقم، تلاش میکنم تو پارتای آینده اتفاقات رو سریعتر پیش ببرم.🧡