
عاشقانهرواننگر
24401611
تابستان ۱۳۳۲ بود که از پنجرهی فیروزهای اتاق زیرزمینی، اورا دید..؛ دختری که دیگر آن کودک آشنا نبود. نگار در حیاط میخندید و اصلاً نمیدانست که از آن پایین، نگاهی پنهان و عجیب به او دوخته شده است.. سکوت سنگینی فضا را گرفت، در حالی که بچهها بیخبر از رازی که در آن لحظه شکل گرفته بود، بازی میکردند.. همه چیز از یک نگاه ساده شروع شد، اما چیزی در آن لحظه تغییر کرد که هیچکس نمیتوانست پیشبینی کند...





نقدها
خیلی ناناز بود خوشگل خانومممم🎀
قربونِشمااا ؛
منتظر ادامهاش هستم🤭🎀
البتهه ! زودِزود . .
توصیفات خیلی قشنگ بوددددد
خودتقشنگیگلدخترر؛
قشنگ بود🙂✨️
تشکرِفراوان✨️؛
گیلییی گیلیییی😭😭😭😭💘💘💘
گیلیویلیی ، منمهمینطور😭🎀؛
قلمت🛐🛐🛐🛐
اووووو دیگه در اون حدم نیییس ، نفرمایید روژان خانووووم 😔💞؛
وایییی اکلیلیییی شدمممم😭😭😭💘💘💘
عیوااا ، اوخی🤓🎀..
وایب خیلی خوبی میده🎀
خودتوایبخوبیمیدییی:)))
ایران قدیم 🛐🛐🛐
حقتاسرکوچمون++
نگار و فرهاددد؛😭💘🤌
خوششششتاومده😔🤣؟ فدات.