
عاشقانه
165081
این داستانکِ کوتاه، روایتی واقعیست از قصهی مردی عکاس و معشوقهای که برایِ او میرقصید. عشقِ مرد عکاس به قدری خالص و عمیق بود که نمیتوانست تحمل کند دنیا با زشتی و کثیفیهایش، دو چشمِ معشوقهی ظریفش را آزار دهد. در آخرین دیدار، از او خواست تا زیر باران برایش برقصد تا آن را ثبت کند، زمانی که زن میرقصید و دیوانگی میکرد، مرد با تفنگش به او پنج بار شلیک میکند و بعد از شلیکِ هر تیر عکسی از او میگیرد. او پس از مرگِ معشوقهاش پاسخ میدهد که؛ "دنیا برایِ روحِ پاکِ او بسیار بیرحم بود و نمیخواستم که دیدگانش، با دیدنِ این آلودگیها رنج بکشد."





نقدها
چقدر جدید و جذاب بود دست مریزاد به قلم زیبات🤌💛
ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید! :")
کلمات زیبا و آهنگین بود. روایت داستان هم خیلی جذاب بود✨✨❤️
ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید! :")
خوشم اومد!
بسیار عالی جملات زیبا و دلنشین بودند 🫠
دست مریزاد.
اوه! غیرمنتظره تموم شد اونقدر کلمات زیبا چیده شده بودن که این پایان تامل برانگیز بود!
خیلی زیبا بود 🩷 آفرین
وای خیلی جالب و زیبا نوشتی😭خیلی خوشم اومدد اسمش هم خیلی جالبه آخرین رقص