
عاشقانه
163081
این داستانکِ کوتاه، روایتی واقعیست از قصهی مردی عکاس و معشوقهای که برایِ او میرقصید. عشقِ مرد عکاس به قدری خالص و عمیق بود که نمیتوانست تحمل کند دنیا با زشتی و کثیفیهایش، دو چشمِ معشوقهی ظریفش را آزار دهد. در آخرین دیدار، از او خواست تا زیر باران برایش برقصد تا آن را ثبت کند، زمانی که زن میرقصید و دیوانگی میکرد، مرد با تفنگش به او پنج بار شلیک میکند و بعد از شلیکِ هر تیر عکسی از او میگیرد. او پس از مرگِ معشوقهاش پاسخ میدهد که؛ "دنیا برایِ روحِ پاکِ او بسیار بیرحم بود و نمیخواستم که دیدگانش، با دیدنِ این آلودگیها رنج بکشد."




