نویسنده کتاب افرای افراشته زغال های شکسته.
میخواستم عبارت (دوستی که حاضر باشم جانم را فدایش کنم) را بنویسم که دو دل شدم. دو دل شدم چون ناگهان ذهنم به این فکر کرد که آیا کسی هست؟
تنها راز زندگی این است که جوهر حیات را سَر بکشم.
آدمها خیلی بی رحم هستند. کاش این خصلت بی رقیب حداقل در تو نباشد.
این تو نیستی. تو، خیلی خیلی مهربانی. همین باعث میشود تو ضعیف تر از دیگران باشی.
فقط اندکی به خودت بیا. آنگاه میبینی در این تبسم زندگی تنهای تنهایی.
با کدام تاریکی جنگیدی تو؟ با چه چیزی غلبه کردی؟ کوه ها بی آتشفشان قد نمیکشند.
هیچکس متوجه نمیشود که چطور من سعی میکنم ذره ای معمولی باشم.
مرا لَنگ نگذار. من از اشتباهاتم اجتناب نمیکنم.
بعضیها چه دنیای نرم و پربار و زیبایی دارن انحصارن برای خودشون. تماما برای تنهاییِ تمیزشون ارزش قائلن. این خوبه ارزشمنده.
غم در خیالی باطل مغرورق میشود. خاکستر میشود و قهوه ای. به طلای سفید... چون غم در جنون غرق میشود.