من نمردم،فقط قیافم این شکلیه..! در سکوت بغضهایم، هنوز میدرخشم انکار نکن مرا، من خسته ام.
در آغوشم بگیر و نجاتم بده، قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش ...!
من در حال نگاه کردن به او قبل مرگم ، وقتی اون می دونست آخرین دفعه است ولی من نه...
از او پرسیدم: چرا باید آرزو کرد وقتی همه چی از قبل تو سرنوشتمون نوشته شده؟ او لبخندی زد و گفت: شاید تو بعضی از صفحات نوشتم هرچی آرزو کرد...
گفت از حالت بگو... -گفتم: "گهی گریان،گهی خندان،گهی چون ابر سرگردان، گهی عاقل تر از عاقل گهی نادان تر از نادان..."
موسیقی و دعوا و خشم و غضب بیهوده است در آخر این منم که دوباره به نوشتن پناه آوردم.
احساسات بیان نشده هیچ وقت فراموش نمیشود.
یک چیز دیگر هم بود که عذابم می داد،و آن این که هیچ کس شبیه من نبودو من هم شبیه کسی نبودم. من تنهام و ان ها با یکدیگر.
عشق این است که تو را در این شلوغی رها کنم و بدانم قلبت تماماً برای من است
یک فعلا درک نمی شوم زیرا فقط یک نفر می تواند کرا درک کند که فعلا او را پیدا نکرده ام و به زودی آن شخص پیدا می شود... اگر هم او وجود نداشته باشد ،منبه وجود او ایمان دارم...