و کلمات... با شوق فریاد زدند
میبینمش! اما نه با چشم، با نیرویی که در قلبم میرقصد و میخواند. مدتیست که گرمای آتش پوستم را مینوازد و من تنها لبخند میزنم. و صدای نحیف دخترک و هیزم در هم تنیده و همچون موسیقی ای از باران مرا در آغوشش میفشارد.