من دست به دامانِ علی دارم و بس.
به غمهایم آنچنان خندیدم که مغزم گاهی از یاد میبُرد، آن شبهایِ تاریک و پرِ دردی را که بنایِ تمام شدن نداشت؛ ولی چرا آن تکه گوشتِ وسط سینهام، مثل برگِ زرد شدهی گیاهی میماند که نفسهایِ آخرش را به جان میکشد؟!