مثل افیون میمانی... روزها به دلتنگیات میگذرد، شبها به خماریات. نفست را که میبویم، جهانم فرو میریزد، و من، از نو زاده میشوم. آرام میگیرم... نه از رهایی، که از گمشدن در تو که این گم شدن همان نئشگی الهی ست.
بیگناهان خواهند مرد. که بیگناهی سرانجام مردن است.
معلومه است که دوستت دارم مگر در این وطن غمگین و جنگ زده چگونه می توان زیست.
یک روز می رسد که تمام احساسات ناخوشایند برایت عادی می شود. موفق نشدن. برنده نشدن. دوست داشته نشدن. نادیده گرفته شدن. تنهایی...
همه چیز اینجا ترسناکه. غیر از سایه ها. هیچکس اینجا سایه ای نداره.
داستان زندگی ما مثل فیلم های سیاه و سفید قدیمی شده که هیچکس حوصله ندارد آن را ببیند.
تو خونه نشستی داری پیاز تکه میکنی یهو یادت میاد یکی تو خونه نیست. صدایی ازش نمیاد، نه این که رفته باشه بازار و برگرده یا که شهر دیگه باشه. نیست، هیچوقت نیست، هیچوقت قرار نیست برگرده. پیاز خیلی اشک اوره.
یه روز موش های دانشمند یه سرم قوی و فراقدرتمند میسازن. و به یه موش تزریق می کنن. ولی اون موشه رو یادشون میره. چون فراموش میشه.