نمی دانم چیستم شاید کثافتی بیش نباشم اما می خواهم حداقل به این کثافت گوش داده شود
آن کس که زیبایی را می شناسد زیبا نبودن را عذاب می بیند وگرنه آن کس که از وجود خودرو اطلاع ندارد مسافرت با الاغ را خوشبختی می داند چرا که از رنج پیاده روی رها می گردد
فقط یک سرو لایق راستی است وگرنه خاشاک بیابان لایق خم بودن است
افتاده ام ناتوان بی حرکت ندا آمد بلند شو باید مغزم می خواهد عضله هایم سر باز می زنند
شکسته ام خسته ام نابود شده ام باد می وزد چشمان بستم فرشته ای آشنا بر سر قبر گریان صدایش لرزان ناراحت یارم بود زنده می مانم مرگ بماند برای روزی دگر