«سطرِ شکسته؛ روایتِ دلهای ناتمام»
تو آخرین رهگذری بودی که راه را اشتباه آمدی بعد از آن دیگر هیچکس مرا،حتی اشتباهی هم نمیخواست :)
من یه روایتِ ناقصم، که انتهاش سانسور شد.
برای تو چه بگویم؟ بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟
زخم من پیش از من وجود داشت؛ به دنیا آمدم تا صاحب تن شود!
آدم جدید؟ نه ممنون من هنوز زیر آوار اونیم که یه روزی فکر میکردم خونمه...
تورا فراموش خواهم کرد و سپس دیگر چیزی مرا آنچنان غمگین نمیکند؛ زیرا تو منتهای غم را به من نشان دادی.
چقدر تو فکرم کشتمت، ولی تو باز تو قلبم نفس کشیدی.💫🖤
ایستادهام و کسی هم نمیداند این بنای به ظاهر محکم چقدر در آستانهی فرو ریختن است...
چون این جسد راه میرود، دلیل نمیشود تو قاتلش نباشی...
زبان حالدلم را کسی نمیفهمد ؛ کتیبههای ترکخورده خواندنش سخت است ...